جستجو

تبلیغات



    من عقابی بودم٬
    که نگاه یک مار٬
    سخت آزارم داد...
    بال بگشودم و سمتش رفتم!
    از زمینش کندم!
    به هوا آوردم!
    آخرِ عمرش بود٬
    که فریبِ چشمش٬ سخت جادویم کرد...
    در نوکِ یک قله٬
    آشیانش دادم
    که همین دل رحمی٬ چه به روزم آورد
    عشق جادویم کرد
    زهرِ خود بر من ریخت
    از نوکِ قله٬ به "زمین" افتادم
    تازه آمد یادم!!!!!
    من "عقابی" بودم..
    بر فرازِ یک کوه٬ آشیانِ خود را٬...
    به نگاهی دادم.....

    همین!


    این مطلب تا کنون 20 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ سه شنبه 20 آبان 1393
    منبع
    برچسب ها : ,

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز شنبه 5 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر