خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    من عقابی بودم٬
    که نگاه یک مار٬
    سخت آزارم داد...
    بال بگشودم و سمتش رفتم!
    از زمینش کندم!
    به هوا آوردم!
    آخرِ عمرش بود٬
    که فریبِ چشمش٬ سخت جادویم کرد...
    در نوکِ یک قله٬
    آشیانش دادم
    که همین دل رحمی٬ چه به روزم آورد
    عشق جادویم کرد
    زهرِ خود بر من ریخت
    از نوکِ قله٬ به "زمین" افتادم
    تازه آمد یادم!!!!!
    من "عقابی" بودم..
    بر فرازِ یک کوه٬ آشیانِ خود را٬...
    به نگاهی دادم.....

    همین!


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده